Willow

رادیو برفکی

بدون موضوع | 2026-09-27 | 5 بازدید | 0 لایک

«یک، دو، سه... خط صاف نمی‌شه... صدام میاد؟ اهم...»

رادیو برفکی، آیا صدایم به تو خواهد رسید؟ 

کلمات صادقانه شده‌اند. باید در را دوباره می‌بستم و خود را در جایی زیر پتویم امن می‌ساختم. به خود گفتم دیگر میخ‌ها را در قطعه‌های فلزی فرو نخواهم کرد. دیگر برچسبی در گوشت من فرو نخواهد رفت. اما حال می‌لرزم، می‌لرزم و می‌لرزم، در حالی که خاک تنم را کثیف می‌کند. من دوباره غبارها را کنار زده‌ام. چه کسی بارها یک قبر را از نوع می‌کند؟ در میان گوشت تجزیه‌شده به دنبال چه می‌گردم؟

رادیو برفکی، چطور خاک را از سطح افق مقابل چشمانم پاک کنم؟

 میخ‌ها یکی پس از دیگری کوبیده می‌شوند. برچسب‌های فلزی من، قطعات نقاب جدیدم بدل خورده‌اند. تمام خط‌ها در نهایت با چیزی در گذشته‌ام تلاقی می‌گردد.

 باید نگاهم را به خط صاف افق ذهن خود می‌سپردم، اما ابرها را در آسمان می‌بینی؟

 آن‌ها در حال عبور هستند. ابرها به کجا خواهند رسید؟ می‌خواهم چشمانم آن‌ها را دنبال کند، اما گویی در نهایت دوباره در جایی گم خواهم شد. رهسپار میان باد می‌شوم، اما هرگز نمی‌توانم یک ابر یا باد شوم. در میان هزاران هوا پیچ و تاب خواهم خورد. کسی آب‌وهوای امروز را نمی‌داند؟ اینجا فردای من است. هرگز نمی‌دانم در آن قرار است هوا چگونه شود. پس حال چرا این‌طور تردید و ترس‌هایم من را در خفقان رعدهایشان احاطه می‌کنند؟

نگاهم را به سطح افق برمی‌گردانم. برچسب دیگری میان دستانم می‌سازم. می‌خواهم غبار را بالا بیاورم، اما می‌دانم آن باید مدفون گردد. زمین برایم ثبات بیشتری از آسمان دارد. می‌خواهم نگاهم از افق دور شود و در خاک‌ها خودم را دفن کنم. این پایین گذشته من را میان ریشه‌های عمیق جوانه‌ها و درخت‌ها می‌بلعد. می‌گذارم من تجزیه، غذای درختانم شوم. باید به سطح افق نگاه کنم و باید مانند آن‌ها نگاهم به جلو بماند اما مه دوباره انحراف را در وجودم به جریان می‌آورد. می‌گذارم باران به تار و پودهایم طراوت ببخشد، در حالی که خاک چسبنده‌تر پوست من را کثیف می‌کند. خاک هرگز پاک نمی‌شود. هر آنچه گیاه‌های جدید رشد می‌کنند، در جایی اثری از کود قدیمی فاسد پیدا خواهم کرد. نوای آن خش دارد، صورتم را له می‌کند، عذاب من را در برمی‌گرد. من دوباره در اشتباهی از گناهان قوانین خود به اسارت هستم.

زمان دور، نزدیک‌تر از سطح افق است. آسمان سریع‌تر حرکت می‌کند.

 رادیو برفکی، آیا کسی زمان را دستکاری کرده است؟ خورشید و ماه مقابل چشمانم در حال تعویض جاهایشان هستند و من در میان خط‌ها فشرده و رها می‌شوم. در آن دفتر چند قانون دیگر برای خود نوشته‌ام که هرگز خارج از ذهنم وجود ندارند؟ گناه وجودم را در برمی‌گرد. من باز قانونی را زیر پا گذاشته‌ام. همه‌چیز در سرم فریاد حکم مجازاتم را سر می‌دهد. اما او از من می‌پرسد بستنی چه طعمی دوست دارم. 

هزاران کودک درونم هستند، بی‌آنکه اجازه داشته باشند گریه‌ای در برابر زندگی‌شان کنند. آن‌ها را میان خاک‌ها رهسپار کرده‌ام. جوانه‌های وجودم هرگز متولد نمی‌شوند. باید چه نقشی از دوره زندگی‌ام به خود بدهم و بخواهم که در آنجا تعلق را حس کنم؟

ندانستن عنصر جاودانه وجودم است. چقدر دیگر باید خود را در مه محو کنم و از مبهم بودن خود اعتراض کنم؟

رادیو برفکی، چیزی در جنگل است یا حال خالی از هر درختی است؟

 نمی‌دانم باید بخواهم ریشه‌های درختان من را پیچ‌وتاب دهند و گلاویز از خود کنند تا از هم گسیخته شوم و اجزای خود را ببینم و بتوانم چیزی را بیدار در پس‌زمینه شیون خود نظاره کنم، یا باید از آن برای همیشه فرار کنم. 

رادیو برفکی، آن درد دارد، اما گویی هویت من در آن شکل گرفته است؛ جنینی در پوچی که نفس می‌کشد و می‌خواهد رهسپار شود.

یا باید اینجا بمانم؟ هیچ درختی اینجا نیست و حتی زمین هم حس ثبات ندارد. خالی و تهی از هر آنچه که بوده‌ام و قرار است به آن بدل بخورم، در تعلیقی معلق من را گرد می‌آورد و همان‌طور ساکت رها می‌کند. 

رادیو برفکی، آیا این چرخه دیگری از پوچی است یا من حال با آن جنین پوچ خداحافظی کرده‌ام؟

او جلوی در است. باید رادیو برفکی را ساکت نمایم. او نمی‌تواند صدای رادیو را تحمل کند و رادیو هرگز نمی‌تواند صدایی دیگر داشته باشد، اما برفک‌های صدای خش‌دار آن بهتر از نوای جهان من است. همه‌چیز گویی در یک پیش‌نمایش فریاد سر می‌دهد. من باید به سطح افق پرتاب شوم، اما چشمانم در آسمان و زمین در گردش است.

رادیو برفکی خاموش است و در باز است. نور زرد من را صدا می‌کند، در حالی که نور سفید مثل آغوش ملافه‌های خنک سفید من را در خود می‌پیچد. اسمم هر لحظه صدا زده می‌شود. آیا ضبط روی اسم من خراب شده است و تکرار می‌شود، یا این داستانی است که تا زمانی که به‌درستی نقش ایفا نکنم به فرجام نمی‌رسد؟

در زمانی که خون می‌خواست به بیرون بجهد، تمام کمد فرو ریخت و همه‌چیز مقابل چشمانم واژگون شد و من خیره ماندم و خیره ماندم.

رادیو برفکی، من از اینجا به بیرون خواهم رفت، اما باز هم بر خواهم گشت، چون جایی دیگر جز اینجا نخواهم داشت. پس تو را دوباره خواهم دید، یا باید بگویم خواهم شنید؟

#رادیو برفکی#نوشته

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!